تبليغاتX
ناله ی جوان؟
"هر چه می خواهد دل تنگت بگو"
" سیاهیه روزگار "
خسته شدم بابا،دیگه نمیتونم،نا ندارم،اصلا نمی خوام.منم نا سلا متی ادمما.اینم شد زندگی؟از صبح تا شب جون بکن اخرشم هیچی بوچی و بد بختی.صبح که میشه باید برم مثل گربه هاتو نون خشکای همسایه بغلی یه کوفتی بیدا کنم بخورم بعدشم برم یا دستمال و آدامس بفروشم تا۲۰۰،۳۰۰ تومن عایدم بشه یا شیشه های اخ و تفی این مردم بی لا یق بشورم،تازه بعدشم که دستمزد نمیدن هیچ فحش هم میدن!!!اینم که نشد میرم شهرداری می گه:برو کار کن جوونی لیسانس داری!التماس می کنم داد می زنن،زاری می کنم می گممنم می خوام مثل بقیه ی جوونا زن و زندگی داشته باشم می گن غلطا ی اضافیه برو گمشو بیرون تیبا میزنن.تا شب، شبم که میرم یه کوچه ی بن بستی چیزی بیدا میکنم و می رم کبه مر گم می زا رم.بلیس و گشت واین خل چلای...میان و میگن بساطت جمع کن معتاد مفنگی ومنم محل نمی زارم می ره و دوباره دور می زنه و میادگیر میده می گم من معتاد نیستم بابا به کی بگم سر بناه ندارم ورم می دارن با هزار توهین می برنم میندازنم تو هلفتونی(بی گناه)اخرشم می فهمن سالمم ولم می کنن بی هیچ عذر خواهی و روز از نو روزی از نو.
+ نوشته شده در  Mon 29 Jan 2007ساعت 11:2 PM  توسط فریماه.ح  |